خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۳۰
باب اول در سیرت پادشاهان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پادشاهی به کشتنِ بیگناهی فرمان داد. گفت: ای ملِک! به موجبِ خشمی که تو را بر من است، آزارِ خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بَزهِ آن بر تو جاوید بماند.
۲
دورانِ بقا چو بادِ صحرا بگذشتتلخیّ و خوشیّ و زشت و زیبا بگذشت
۳
پنداشت ستمگر که جَفا بر ما کرد در گردن او بماند و بر ما بگذشت
۴
ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او در گذشت.
صفحهٔ ۱ از ۱