خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۳
باب سوم در فضیلت قناعت
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
درویشی را شنیدم که در آتشِ فاقه میسوخت و رُقعه بر خِرقه همیدوخت و تسکینِ خاطرِ مسکین را همیگفت:
۲
به نانِ خشک قناعت کنیم و جامهٔ دَلْقکه بارِ محنتِ خود بِهْ که بارِ منّتِ خَلق
۳
کسی گفتش: چه نشینی که فلان در این شهر طبعی کریم دارد و کَرَمی عَمیم، میان به خدمتِ آزادگان بسته و بر دَرِ دلها نشسته. اگر بر صورتِ حالِ تو چنانکه هست وقوف یابد، پاسِ خاطرِ عزیزان داشتن منّت دارد و غنیمت شمارد.
۴
گفت: خاموش! که در پَسی مردن بِهْ که حاجت پیشِ کسی بردن.
صفحهٔ ۱ از ۲