خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۲۲
باب سوم در فضیلت قناعت
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مالداری را شنیدم که به بُخْلْ چنان معروف بود که حاتمِ طایی در کَرَم. ظاهرِ حالش به نعمتِ دنیا آراسته و خِسَّتِ نفسِ جِبِلّی در وی همچنان مُتَمَکِّن، تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربهٔ بُوهُرَیْرَه را به لقمهای ننواختی و سگِ اصحابِ الکَهف را استخوانی نینداختی. فیالجمله، خانهٔ او را کس ندیدی در گشاده و سفرهٔ او را سر گشاده.
۲
درویش به جز بویِ طعامش نشنیدیمرغ از پسِ نان خوردن او، ریزه نچیدی
۳
شنیدم که به دریایِ مغرب اندر، راهِ مصر برگرفته بود و خیالِ فرعونی در سر؛ حَتّیٰ اِذا اَدْرَکَهُ الْغَرَقُ، بادی مخالفِ کِشتی برآمد.
۴
با طبعِ ملولت چه کند، هرکه نسازد؟شُرْطه همه وقتی نبوَد لایقِ کَشتی
صفحهٔ ۱ از ۴