خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۲۷
باب سوم در فضیلت قناعت
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مشتزنی را حکایت کنند که از دهرِ مخالف به فغان آمده و حلقِ فراخ از دستِ تنگ به جان رسیده، شکایت پیشِ پدر بُرد و اجازت خواست که: عزمِ سفر دارم، مگر به قوَّتِ بازو دامنِ کامی فرا چنگ آرم.
۲
فضل و هنر ضایع است تا ننمایندعود بر آتش نهند و مُشک بسایند
۳
پدر گفت: ای پسر! خیالِ مُحال از سر بهدَر کُن و پایِ قناعت در دامنِ سلامت کش که بزرگان گفتهاند: دولت نه به کوشیدن است، چاره کم جوشیدن است.
۴
کس نتواند گرفت دامنِ دولت به زورکوششِ بیفایدهست وَسْمه بر ابرویِ کور
صفحهٔ ۱ از ۱۹