خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۳
باب پنجم در عشق و جوانی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پارسایی را دیدم به محبّتِ شخصی گرفتار، نه طاقتِ صبر و نه یارایِ گفتار. چندان که ملامت دیدی و غَرامت کشیدی، ترکِ تَصابی نگفتی و گفتی:
۲
کوته نکنم ز دامنت دستور خود بزنی به تیغِ تیزم
۳
بعد از تو مَلاذ و مَلْجَائی نیستهم در تو گریزم، ار گریزم
۴
باری، ملامتش کردم و گفتم: عقلِ نفیست را چه شد تا نفسِ خسیس غالب آمد؟ زمانی به فکرت فرو رفت و گفت:
صفحهٔ ۱ از ۲