خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۵
باب پنجم در عشق و جوانی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی را از متَعَلّمان کمالِ بَهجتی بود و معلّم از آن جا که حسِّ بشریّت است با حُسنِ بَشَرهٔ او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی، گفتی:
۲
نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتیرویکه یادِ خویشتنم در ضمیر میآید
۳
ز دیدنت نتوانم که دیده دربندمو گر مقابله بینم که تیر میآید
۴
باری پسر گفت: آن چنان که در آدابِ درس من نظری میفرمایی در آدابِ نفسم نیز تأمّل فرمای، تا اگر در اخلاقِ من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همینماید، بر آنم اطْلاع فرمایی تا به تبدیلِ آن سعی کنم.
صفحهٔ ۱ از ۲