شعر را زندگی کن
خلوتی با سعدی

حکایت شمارهٔ ۱۰

باب پنجم در عشق و جوانی

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
در عُنْفُوانِ جوانی چنان که افتد و دانی، با شاهدی سَری و سِرّی داشتم، به حکمِ آن که حَلقی داشت طَیِّبُ الْاَدا وَ خَلقی کَالْبَدْرِ إذٰا بَدٰا.
۲
آن که نَباتِ عارِضش آبِ حیات می‌خورَددر شکرش نگه کند هر که نَبات می‌خورَد
۳
اتّفاقاً به خلافِ طبعْ از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم؛ دامن از او در کشیدم و مُهره برچیدم و گفتم:
۴
برو هر چه می‌بایدت پیش گیرسرِ ما نداری، سرِ خویش گیر
صفحهٔ ۱ از ۶
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth