خلوتی با سعدی
حکایت شمارهٔ ۱۷
باب پنجم در عشق و جوانی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با خَتا برای مصلحتی صلح اختیار کرد. به جامع کاشغَر در آمدم، پسری دیدم نحوی به غایتِ اعتدال و نهایتِ جمال، چنان که در امثال او گویند:
۲
مُعَلّمت همه شوخی و دلبری آموختجفا و ناز و عِتاب و ستمگری آموخت
۳
من آدمی به چنین شکل و خوی و قَدّ و روشندیدهام مگر این شیوه از پری آموخت
۴
مقدمهی نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند: ضَرَبَ زیدٌ عمرواً و کان المتعدّي عمرواً. گفتم: ای پسر، خوارزم و خَتا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست؟ بخندید و مولدم پرسید، گفتم: خاک شیراز. گفت: از سخنان سعدی چه داری؟ گفتم:
صفحهٔ ۱ از ۵