خلوتی با عرفی
غزل شمارهٔ ۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دادم به چشم او دل اندوه پیشه راغافل که مست می شکند زود شیشه را
۲
ای مدعی بکوش که محکم گرفته استعشق همیشه، دامن حسن همیشه را
۳
در بیستون به صورت شیرین نگاه کنتا حسن چون به سنگ فرو برد ریشه را
۴
فرهاد را چه ذوق که او با وجود دلدر کار زخم سنگ کند زخم تیشه را
صفحهٔ ۱ از ۲