شعر را زندگی کن
خلوتی با نصرالله منشی

بخش ۲

باب الحمامة المطوقة و الجرذ والغراب والسلحفاة والظبی

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
آورده‌اند که در ناحیتِ کشمیر مُتِصَیِّدی خوش و مَرغزاری نَزِهْ بود که از عکسِ رَیاحینِ او پَرِ زاغ چون دُمِ طاووس نمودی، و در پیش جمال او دم طاووس به پر زاغ مانستی
۲
درفشان لاله در وی چون چراغیولیک از دود او بر جانش داغی
۳
شقایق بر یکی پای ایستادهچو بر شاخ زمرد جام باده
۴
و در وی شکاری بسیار، و اختلاف صیادان آنجا مُتِواتِر. زاغی در حوالی آن بر درختی بزرگ گَشن خانه داشت. نشسته بود و چپ و راست می‌نگریست. ناگاه صیادی بدحال خشن‌جامه، جالی بر گردن و عصایی در دست، روی بدان درخت نهاد. بترسید و با خود گفت: این مرد را کاری افتاد که می‌آید، و نتوان دانست که قصد من دارد یا از آن کس دیگر، من باری جای نگه دارم و می‌نگرم تا چه کند.
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth