خلوتی با نصرالله منشی
بخش ۱۳ - حکایت درودگر و زن خیانتکارش
باب البوم و الغراب
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بشهر سرندیب درودگری زنی داشت
۲
بوعده روبه بازی بعشوه شیر شکاری
۳
رویی داشت چون تهمت اسلام دردل کافران وزلفی چون خیال شک در ضمیر مؤمن.
۴
والحق بدو نیک شیفته و مفتون بودی و ساعتی از دیدار او نشکیفتی، و همسایه ای را بدو نظری افتاد و کار میان ایشان بمدت گرم ایستاد. و طایفه خسران بران وقوف یافتند و درودگر را اعلام کردند. خواستکه زیادت ایقانی حاصل آردآنگاه تدارک کند، زن را گفت: من بروستاا میروم یک فرسنگی بیش مسافت نیست، اما روز چند توقفی خواهد بود توشه ای بساز. در حال مهیا گردانید. درودگر زن را وداع کرد و فرمود که: در خانه باحتیاط باید بست و اندیشه قماش نیکو بداشت تا در غیبت من خللی نیفتد.
صفحهٔ ۱ از ۴