خلوتی با نصرالله منشی
بخش ۲ - حکایت گربه و موش
باب السنور و الجرذ
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آوردهاند که بهفلان شهر درختی بود، و در زیر درخت سوراخ موش، و نزدیک آن گربهای خانه داشت؛ و صیادان آنجا بسیار آمدندی. روزی صیاد دام بنهاد. گربه در دام افتاد و بماند. و موش بهطلب طعمه از سوراخ بیرون رفت. بههر جانب برای احتیاط چشم میانداخت و راه سره میکرد، ناگاه نظر بر گربه افگند. چون گربه را بسته دید شاد گشت. در این میان از پس نگریست راسویی از جهت او کمین کرده بود، سوی درخت التفاتی نمود بومی قصد او داشت. بترسید و اندیشید که: اگر بازگردم راسو در من آویزد، و اگر بر جای قرار گیرم بوم فرود آید، و اگر پیشتر روم گربه در راهست. با خود گفت: درِ بلاها باز است و انواع آفت به من محیط و راه مخوف، و با این همه دل از خود نشاید برد.
۲
و هیچ پناهی مرا به از سایه عقل و هیچ کس دست گیرتر از سالار خرد نیست. و قوی رای بههیچ حال دهشت را بهخود راه ندهد و خوف و حیرت را در حواشی دل مجال نگذارد، چه محنت اهل کیاست و حصافت تا آن حد نرسد که عقل را بپوشاند، و راحت در ضمیر ایشان هم آن محل نیابد که بطر مستولی گردد و تدبیری فروماند. و مثال باطن ایشان چون غور دریاست که قعر آن در نتوان یافت و اندازه ژرفی آن نتوان شناخت، و هرچه در وی انداخته شود در وی پدید نیاید و در حوصله وی بگنجد و اثر تیرگی در وی ظاهر نگردد. و مرا هیچ تدبیر موافق تر از صلح گربه نیست که در عین بلا مانده ست و بی معونت من ازآن خلاص نتواند یافت، و شاید بود که سخن من به گوش خرد استماع نماید و تمییز عاقلانه در میان آرد و بر صدق گفتار من وقوف یابد، و بداند که آن را با خداع و نفاق آسیبی صورت نبندد و از معرض مکر و زرق دور است، و بهطمع معونت مصالحت من بپذیرد، و هردو را به برکات راستی و یمن وفاق نجاتی حاصل آید.
۳
پس نزدیک گربه رفت و پرسید که حال چیست؟ گفت: مقرون به ابواب بلا و مشقت. موش گفت: لو لم اترک الکذب تاثما لبترکته تکرما و تذمما. هرگز هیچ شنودهای از من جز راست؟ و من همیشه به غم تو شاد بودمی و ناکامی ترا عین شادکامی خود شمردی، و نهمت برآنچه به مضرت پیوندد مقصور داشتمی، لکن امروز شریک توام در بلا، و خلاص خویش درآن میپندارم که بر خلاص تو مشتمل است، بدان سبب مهربان گشتهام. و بر خرد و حصافت تو پوشیده نیست که من راست میگویم و درین خیانت و بدسگالی نمیدانم، و نیز راسو را بر اثر من و بوم را بر بالای درخت میتوان دید، و هر دو قصد من دارند و دشمنان تو اند، و هرگاه که به تو نزدیک شدم طمع ایشان از من منقطع گشت.
۴
لقای تو سبب راحت است در ارواح بقای تو سبب صحت است در ابدان
صفحهٔ ۱ از ۵