خلوتی با نصرالله منشی
بخش ۲ - افسانهٔ شیر و مرد تیرانداز
باب النابل و اللبوة
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آوردهاند که شیری ماده با دو بچه در بیشهای وطن داشت.
۲
روزی به طلب صید از بیشه بیرون رفت تیراندازی بیامد و هر دو بچه او را بکشت و پوست بکشید. چون شیر بازآمد و بچگان را از آن گونه بر زمین افگنده دید فریاد و نفیر به آسمان رسانید. و در همسایگی او شگالی پیر بود، چون آواز او بشنود به نزدیک او رفت و گفت: موجب ضجرت چیست؟ شیر صورت حال باز راند و بچگان را بدو نمود.
۳
شگال گفت: بدان که هر ابتدایی را انتهایی است، و هرگاه که مدت عمر سپری شد و هنگام اجل فراز رسید لحظتی مهلت صورت نبندد، فاذا جاء اجلهم لایستاخرون ساعة و لایستقدمون. و نیز بنای کارهای این عالم فانی برین نهاده شده است،بر اثر هر شادی غمی چشم میباید داشت، و بر اثر هر غم شادیی توقع میباید کرد، و در همه احوال به قضای آسمانی راضی میبود که پیرایه مردان در حوادث صبر است.
۴
تا بود چنین بُدهست کار عالمشادی پسِ اندهست و راحت پسِ غم
صفحهٔ ۱ از ۲