شعر را زندگی کن
خلوتی با نصرالله منشی

بخش ۱۰

باب الملک و البراهمة

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
و ملک یک شب به نزدیک ایران‌دخت رفتی و یک به نزدیک قوم دیگر. شبی که نوبت حجره ایران‌دخت بود به حکم میعاد آنجا خرامید، مستوره تاج بر سر نهاده پیش آمد و طبق زرین پر برنج بر دست و پیش ملک بایستاد.
۲
صد روح درآویخته از دامن قرطه صد روز برانگیخته از گوشه شب پوش
۳
و ملک ازان تناول می‌فرمود و به محاورت او موانستی می‌یافت و به جمال او چشم روشن می‌گردانید. قال علیه السلام: النظر الی المراة الحسناء یزید فی البصر.
۴
در این میان انباغ او آن جامه ارغوان پوشیده بریشان گذشت.
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth