خلوتی با نصرالله منشی
بخش ۱۷
باب الملک و البراهمة
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ملک گفت: مزد از بزه و نیک از بد نمیشناسی، ای بلار! گفت: چهار کس بدین معانی محیط نگردند: آنکه به دردی دایم و علتی هایل مبتلا باشد و به اندیشهای دیگر نپردازد، و بنده خائن گناهکار که در مواجهه مخدوم کامگار افتد؛ و آنکه با دشمن شجاع در کارزار آید و ذهن او از تمامی کار منقطع شود؛ و ستمگاری بیباک که در دست ظالمی از خود قویتر درماند و در انتظار بلاهای بزرگ بنشیند.
۲
ملک گفت: همه نیکیها را گم کردی! گفت: این وصف چهار تن را زیبا نماید: آنکه جور و تهور را فضیلت شِمُرَد؛ و آنکه به رای خویش معجب باشد؛ و آنکه با دزدان اِلف گیرد، و آنکه زود در خشم و دیر (در) رضا گراید.
۳
ملک گفت: به تو واثق نشاید بود، ای بلار! گفت: ثقت خردمندان به چهار کس مستحکم نگردد: ماری آشفته؛ و ددی گرسنه؛ و پادشاهی بیرحمت، و حاکمی بیدیانت.
۴
ملک گفت: مخالطت تو بر ما حرام است. گفت: مخالطت چهار چیز متعذر است: مصلح و مفسد و خیر و شر؛ نور و ظلمت؛ روز و شب.
صفحهٔ ۱ از ۳