خلوتی با عطار
بخش ۳۵ - ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه
تذکرة الأولیاء
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن تیز چشم و بصیرت، آن شاه باز صورت و سیرت، آن صدیق معرفت، آن مخلص بیصفت، آن نور چراغ روحانی، شاه شجاع کرمانی، رحمةالله علیه، بزرگِ عهد بود و محتشم روزگار و از عیاران طریقت و از صعلوکان سبیل حقیقت و تیزفراست. و فراست او البته خطا نیوفتادی و از ابناء ملوک بود و صاحب تصنیف. او کتابی ساخته است نام او «مرآة الحکما» و بسیار مشایخ را دیده بود، چون بوتراب و یحیی معاذ و غیر ایشان. و او قبا پوشیدی. چون به نشابور آمد بوحفص حداد با عظمه خود - چون او را دید - خاست و پیش او آمد و گفت: وجدت فی القباء ماطلبت فی العباء. یافتیم در قبا آنچه در گلیم میطلبیدیم.
۲
نقل است که چهل سال نخفت و نمک در چشم میکرد تا چشمهای او چون دو قدح خون شده بود. بعد از چهل سال شبی بخفت خدای را به خواب دید. گفت: بارخدایا! من تو را به بیداری میجستم در خواب یافتم. فرمود که «ای شاه! ما را در خواب از آن بیداریها یافتی. اگر آن بیداری نبودی چنین خوابی ندیدی». بعد از آن او را دیدندی که هرجا که رفتی بالشی مینهادی و میخفتی و گفتی: باشد که یکبار دیگر چنان خواب بینم. عاشق خواب خود شده بود. و گفت: یک ذره از این خواب خود به بیداری همه عالم ندهم.
۳
نقل است که شاه را پسری بود. به خطی سبز بر سینه او «الله» نوشته بود. چون جوانی بر وی غالب شد به تماشا مشغول شد و رباب میزد و آوازی خوش داشت و رباب میزد و میگریست. شبی مست بیرون آمد. ربابزنان و سرودگویان به محلتی فرو شد. عروسی از کنار شوهر برخاست و به نظار او آمد. مرد بیدار شد. زن را ندید. برخاست و آن حال مشاهده کرد. آواز داد که: ای پسر! هنوز وقت توبه نیست.
۴
این سخن بر دل او آمد و گفت: آمد، آمد.
صفحهٔ ۱ از ۱۰