خلوتی با عطار
بخش ۷۱ - ذکر حسین منصور حلاج قدس الله روحه العزیز
تذکرة الأولیاء
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن قتیل فی الله، فی سبیل الله، آن شیر بیشهٔ تحقیق، آن شجاع صفدر صدیق، آن غرقهٔ دریای مواج، حسین منصور حلاج رحمة الله علیه، کار او کاری عجب بود و واقعات غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و در شدت لهب و فراق مست و بیقرار و شوریدهٔ روزگار بود و عاشق صادق و پاک باز و جد و جهدی عظیم داشت و ریاضتی و کرامتی عجب و عالی همت و رفیع قدر بود. او را تصانیف بسیار است؛ به الفاظ مشکل در حقایق و اسرار و معانی محبت کامل و فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت و دقت نظر و فراستی داشت که کس را نبود و اغلب مشایخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند «او را در تصوف قدمی نیست مگر عبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری و جملهٔ متأخران الا ماشاء الله که او را قبول کردند و ابوسعید ابوالخیر قدس الله روحه العزیز و شیخ ابوالقاسم گرگانی و شیخ ابوعلی فارمدی و امام یوسف همدانی رحم الله علیهم اجمعین در کار او سیری داشتهاند و بعضی در کار او متوقفاند چنان که استاد ابوالقاسم قشیری گفت: «در حق او که اگر مقبول بوَد به ردّ خلق مردود نگردد و اگر مردود بوَد به قبول خلق مقبول نشود و باز بعضی او را به سحر نسبت کردند و بعضی اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانیدند» و بعضی گویند «از اصحاب حلول بود و بعضی گویند «تولی به اتحاد داشت». اما هر که بوی توحید به وی رسیده باشد هرگز او را خیال حلول و اتحاد نتواند افتاد و هر که این سخن گوید سرش از توحید خبر ندارد و شرح این طولی دارد، این کتاب جای آن نیست. اما جماعتی بودهاند از زنادقه در بغداد چه در خیال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را «حلاجی» گفتهاند و نسبت بدو کردهاند و سخن او فهم ناکرده. بدان کشتن و سوختن به تقلید محض فخر کردهاند چنان که دو تن را در بلخ همین واقعه افتاد که حسین را. اما تقلید در این واقعه شرط نیست. مرا عجب آمد از کسی که روا دارد که از درختی «انا الله» برآید و درخت در میان نه چرا روا نباشد که از حسین «انا الحق» برآید و حسین در میانه نه و چنان که حق تعالی به زبان عمر سخن گفت که «ان الحق لینطق علی لسان عمر» و این جا نه حلول کار دارد و نه اتحاد. بعضی گویند «حسین منصور حلاج دیگر است و حسین منصور ملحدی دیگر است». استاد محمد زکریا و رفیق ابوسعید قرمطی بود و آن حسین ساحر بوده است. اما حسین منصور از بیضاء فارس بود و در واسط پرورده شد و ابوعبدالله خفیف گفته است که «حسین منصور عالِمی ربانی است» و شبلی گفته است که «من و حلاج یک چیزیم اما مرا به دیوانگی نسبت کردند خلاص یافتم و حسین را عقل او هلاک کرد اگر او مطعون بودی این دو بزرگ در حق او این نگفتندی و ما را دو گواه تمام است» و پیوسته در ریاضت و عبادت بود و در بیان معرفت و توحید و در زی اهل صلاح و در شرع و سنت بود و این سخن ازو پیدا شد. اما بعضی مشایخ او را مهجور کردند؛ نه از جهت مذهب و دین بود بلکه از آن بود که ناخشنودی مشایخ از سرمستی او این بار آورد. چنان که اول به تُستَر آمد به خدمت شیخ سهل بن عبدالله و دو سال در صحبت او بود. پس عزم بغداد کرد و اول سفر او در هجده سالگی بود. پس به بصره شد و به عمرو بن عثمان پیوست و هژده ماه در صحبت او بود. پس یعقوب اقطع دختر بدو داد. بعد از آن عمرو بن عثمان ازو برنجید. از آن جا به بغداد آمد پیش جنید و جنید او را به سکوت و خلوت فرمود. چندگاه در صحبت او صبر کرد؛ پس قصد حجاز کرد و یک سال آن جا مجاور بود. باز به بغداد آمد با جمعی صوفیان به پیش جنید آمد و از جنید مسائل پرسید. جنید جواب نداد و گفت: «زود باشد که سر چوب پارهٔ سرخ کنی». گفت: «آن روز که من سر چوب پارهٔ سرخ کنم تو جامهٔ اهل صورت پوشی» -چنان که آن روز که ائمه فتوی دادند که او را بباید کشت- جنید در جامهٔ تصوف بود. نمینوشت و خلیفه گفته بود که «خط جنید باید». جنید دستار و دراعه درپوشید و به مدرسه شد و جواب فتوی که «نحن نحکم بالظاهر» یعنی بر ظاهر حال کشتنی است و فتوی بر ظاهر است اما باطن را خدای داند. بس حسین از جنید چون جواب مسائل نیافت متغیر شد و بیاجازت به تستر شد و یک سال آن جا بود و قبولی عظیم پیدا شد و او هیچ سخن اهل زمانه را وزنی ننهادی تا او را حسد کردند. عمرو بن عثمان در باب او نامهها نوشت به خوزستان و احوال او در چشم اهل آن دیار قبیح گردانید و او را نیز از آنجا دل بگرفت. جامهٔ متصوفه بیرون کرد و قبا در پوشید و به صحبت ابناء دنیا مشغول شد. اما او را از آن تفاوتی نبود و پنج سال ناپدید شد و در آن مدت بعضی به خراسان و ماوراءالنهر میبود و بعضی به سیستان باز به اهواز آمد و اهل اهواز را سخن گفت و به نزدیک خاص و عام مقبول شد و از اسرار خلق سخن میگفت. تا او را حلاج الاسرار گفتند. پس مرقع در پوشید و عزم حرم کرد و در آن سفر بسیار خرقهپوش با او بودند. چون به مکه رسید یعقوب نهرجوری به سحرش منسوب کرد. پس از آنجا باز به بصره آمد. باز به اهواز آمد پس گفت: «به بلاد شرک میروم تا خلق به خدای خوانم». به هندوستان رفت. پس به ماوراءالنهر آمد. پس به چین افتاد و خلق را به خدای خواند و ایشان را تصانیف ساخت. چون باز آمد از اقصاء عالم بدو نامه نوشتندی. اهل هند «ابو المغیث» نوشتندی و اهل خراسان «ابو المهر» و اهل فارس «ابو عبدالله» و اهل خوزستان «حلاج الاسرار» اهل بغداد «مصطلم» میخواندند و در بصره «مخبر». پس اقاویل در وی بسیار گشت. بعد از آن عزم مکه کرد و دو سال در حرم مجاور شد. چون باز آمد احوالش متغیر شد و آن حال به رنگی دیگر مبدل گشت که خلق را به معنی میخواند که کس بر آن وقوف نمییافت تا چنین نقل کنند که «او را از پنجاه شهر بیرون کردند» و روزگاری گذشت بر وی که از آن عجبتر نبود و او را «حلاج» از آن گفتند که یک بار به انبار پنبه گذشت اشارتی کرد در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر شدند.
۲
نقلست که در شبانهروزی چهارصد رکعت نماز کردی و بر خود لازم داشتی. گفتند: «در این درجه که توئی چندین رنج چراست» گفت: «نه راحت در حال دوستان اثر کند و نه رنج که دوستان فانی صفتاند و نه رنج در ایشان اثر کند و نه راحت».
۳
نقلست که در پنجاه سالگی گفت که «تا کنون هیچ مذهب نگرفتهام اما از هر مذهبی آن چه دشوارتر است بر نفس اختیار کردهام و امروز که پنجاه سالهام نماز کردهام و هر نمازی غسلی کردهام».
۴
نقلست که در ابتدا که ریاضت میکشیدی دلقی داشت که بیست سال بیرون نکرده بود. روزی به ستم از وی بیرون کردند. گزندهٔ بسیار در وی افتاده بود. یکی از آن وزن کردند نیمدانَک بود.
صفحهٔ ۱ از ۱۲