خلوتی با ملکالشعرا بهار
رباعی مستزاد
مستزادها
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پروانه و شمع و گل شبی آشفتنددر طرف چمن
۲
وز جور و جفای دهر با هم گفتندبسیار سخن
۳
شد صبح، نه پروانه به جا بود و نه شمعناگاه صبا
۴
بر گل بوزید و هر دو با هم رفتندمن ماندم و من
صفحهٔ ۱ از ۱