خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۷۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دیوانه می کنی دل و جانِ خراب رامشکن به ناز، سلسلهٔ مشک ناب را
۲
بی جرم اگرچه ریختن خون بود وبالتو خون من بریز ز بهر ثواب را
۳
بوی وصال در خور این روزگار نیستضایع مکن به دلق گدایان، گلاب را
۴
ای عشق، شغل تو چو به من ناکسی رسیدآخر کسی نماند جهان خراب را
صفحهٔ ۱ از ۳