خلوتی با مولانا
فصل بیست و دوم - فرمود که جانب توقات میباید
فیه ما فیه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فرمود که جانب «توقات» میباید رفتن که آن طرف گرمسیر است، اگر چه «انطالیه» گرمسیر است امّا آنجا اغلب رومیانند، سخن ما را فهم نکنند، اگرچه در میان رومیان نیز هستند که فهم میکنند.
۲
روزی سخن میگفتم میان جماعتی و میان ایشان هم جماعتی کافران بودند، در میان سخن میگریستند و متذوّق میشدند و حالت میکردند، سؤال کرد که: «ایشان چه فهم کنند و چه دانند؟ این جنس سخن را مسلمانان گًُزیده از هزار یک فهم میکنند، ایشان چه فهم میکردند که میگریستند؟» فرمود که لازم نیست که نفس این سخن را فهم کنند، آنچ اصل این سخنست آن را فهم میکنند. آخر همه مقرّند به یگانگی خدا و به آنک خدا خالقست و رازقست و در همه متصرّف و رجوع به ویست و عقاب و عفو ازوست، چون این سخن را شنید و این سخن، وصف حقّست و ذکر اوست، پس جمله را اضطراب و شوق و ذوق حاصل شود که ازین سخن بوی معشوق و مطلوب ایشان میآید. اگر راهها مختلف است امّا مقصد یکیست. نمیبینی که راه به کعبه بسیارست، بعضی را راه از روم است و بعضی را از شام و بعضی را از عجم و بعضی را از چین و بعضی را از راه دریا، از طرف هند و یمن. پس اگر در راهها نظر کنی اختلاف عظیم و مباینت بیحدّست، امّا چون به مقصود نظر کنی همه متفّقند و یگانه و همه را درونها بهکعبه متّفق است و درونها را به کعبه ارتباطی و عشقی و محبتی عظیم است که آنجا (هیچ) خلاف نمیگنجد، آن تعلّق نه کفرست و نه ایمان، یعنی آن تعلّق مشوب نیست بهآن راههای مختلف که گفتیم، چون آنجا رسیدند آن مباحثه و جنگ و اختلاف که در راهها میکردند که این او را میگفت که تو باطلی و کافری و آندگر این را چنین نماید، اما چون به کعبه رسیدند معلوم شد که آن جنگ در راهها بود و مقصودشان یکی بود. مثلاً اگر کاسه را جان بودی (بنده) بندهٔ کاسهگر بودی و با وی عشقها باختی، اکنون این کاسه را که ساخته آید بعضی میگویند که این را چنین میباید بر خوان نهادن و بعضی میگویند که اندرون او را میباید شستن و بعضی میگویند که بیرون او را میباید شستن و بعضی میگویند که مجموع را و بعضی میگویند که حاجت نیست شستن، اختلاف درین چیزهاست اماّ آنک کاسه را (قطعاََ) خالقی و سازندهای هست و از خود نشده است متّفقعلیه است و کس را درین هیچ خلاف نیست.
۳
آمدیم اکنون، آدمیان در اندرونِ دل، از روی باطن، محبّ حقّند و طالب اویند و نیاز بدو دارند و چشمداشتِ هر چیزی ازو دارند و جز وی را بر خود قادر و متصرّف نمیدانند. این چنین معنی نه کفرست و نه ایمان و آن را در باطن نامی نیست، اما چون از باطن سوی ناودانِ زبان آن آبِ معنی روان شود و افسرده گردد، نقش و عبارت شود، اینجا نامش کفر و ایمان و نیک و بد شود. همچنانک نباتات از زمین میرویند، در ابتدای خود صورتی ندارند و چون روی بهاین عالم میآورند، در آغاز کار، لطیف و نازک مینماید و سپیدرنگ میباید، چندین که باین عالم قدم پیش مینهد غلیظ و کثیف (میگردد) و رنگی دیگر میگیرد، اما چون مؤمن و کافر هم نشینند چون به عبارت چیزی نگویند یگانهاند. بر اندیشه گرفت نیست و درون عالم آزادیست زیرا اندیشهها لطیفاند، بر ایشان حکم نتوان کردن که «نَحْنُ نَحْکُمُ بِالظَّاهِرِ وَاللهُّ یَتَوَلَّی السَّرَائِرَ»، آن اندیشهها را حق تعالی پدید میآورد در تو. تو نتوانی آن را به صد هزار جهد ولاحول از خود دور کردن. پس آنچ میگویند که خدا را آلت حاجت نیست، نمیبینی که آن تصوّرات و اندیشهها را در تو چون پدید میآورد؟ بی آلتی و بی قلمی و بی رنگی؟ آن اندیشهها چون مرغان هوایی و آهوان وحشیند که ایشان را پیش از آنک بگیری و در قفس محبوس کنی فروختن ایشان از روی شرع روا نباشد، زیرا که مقدور تو نیست مرغ هوایی را فروختن، زیرا در بیع تسلیم شرط است و چون مقدور تو نیست، چه تسلیم کنی؟ پس اندیشهها مادام که در باطناند بینام و نشاناند، بر ایشان نتوان حکم کردن نه به کفر و نه بهاسلام. هیچ قاضی گوید که «تو در اندرون چنین اقرار کردی یا چنین بیع کردی یا بیا سوگند بخور که در اندرون چنین اندیشه نکردی؟» نگوید، زیرا کس را بر اندرون حکمی نیست. اندیشهها مرغان هواییاند. اکنون چون در عبارت آمد این ساعت توان حکم کردن به کفر و اسلام و نیک و بد. چنانک اجسام را عالماست تصورّات را عالماست و تخیلّات را عالماست و توهمات را عالماست و حق تعالی ورای همه عالمهاست، نه داخل است و نه خارج. اکنون تصرّفات حق را درنگر درین تصوّرات که آنها را بیچونوچگونه و بیقلموآلت مصوّر میکند. آخر این خیال یا تصوّر اگر سینه را بشکافی و بطلبی و ذرّهذرّه کنی آن اندیشه را درو نیابی، در خون نیابی و در رگ نیابی، بالا نیابی، زیر نیابی، در هیچ جزوی نیابی، بیجهت و بیچونوچگونه. و همچنین نیز بیرون نیابی. پس چون تصرفّات او درین تصورّات بدین لطیفیست که بینشانست، پس او که آفرینندهٔ این همه است بنگر که او چه بینشان باشد و چه لطیف باشد. چنانکه این قالبها نسبت به معانیِ اشخاص کثیفند، این معانیِ لطیفِ بیچونوچگونه نسبت با لطف باری، اجسام و صورند کثیف.
۴
ز پردهها اگر آن روح قدس بنمودیعقول و جان بشر را بدن شمردندی
صفحهٔ ۱ از ۲