خلوتی با مولانا
حکایت
المجلس الاوّل
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آوردهاند که قصابی گوشت به نسیه دادی و کودکی نویسنده داشت بر دکّان، فرمودی که بنویس که فلان، چندین برد؛ پیش فلان چندین است. روزی مرغ مردارخوار از هوا در پرید و یک پاره گوشت بربود. گفت: ای کودک بنویس چارکی گوشت، پیش مردارخوار داریم. روزی دیگر مردارخوار به رسم عادت قصد گوشت کرد. قصاب حیله اندیشیده بود؛ مرغ درماند؛ سرش ببرید و بر قناره درآویخت از بهر عبرت مردارخواران. کودک گفت: استاد! آنچه تراست پیش مرغ نوشتم: که «أَسْرَفُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ» آنچه مرغ را پیش توست، چند نویسم؟ استاد جامه بدرید که کار گوشت سهل بود؛ اگر از بهر سر، سر خواهند؛ من چه کنم؟ «لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ» یعنی اگر چنین است، در این غرقاب افتادیت؛ نومید مشوید.
۲
بعضی ائمهٔ تفسیر چنین گویند که این آیات در حق «وحشی» آمده است؛ کشندهٔ حمزه رضی الله عنه. آنکه اول لَیثِ وغا بود و آخر شیر خدا شد. اول، عَم بود و خویش، آخر فرزندش شد و پیش. بعد از اسلام این حمزه چون به غزا رفتی؛ زره درنپوشیدی. گفتندی: ای شیر عرب! آن وقت که جوان بودی و به کمال قدرت و توانا بودی، زره میپوشیدی و خُود بر سر مینهادی. این ساعت که به سن بزرگ شدی، هر آینه تن را ضعیفی باشد، چون است که زره و خود انداختهای و برهنه در صف میآیی؟ گفت: آن وقت دلیری طبیعتی داشتم، چنانکه شیر دلیری طبیعتی دارد؛ به امید حیاتی و زندگی، جان در نمی بازد، بلکه طبیعت او آن است و از حلاوتِ متابعتِ طبیعت، خوف هلاکت بر او پوشیده میشود. چنانکه پروانه را نور ابراهیمی نیست که توکل کند بر حق، یا چنانکه مرد مُستَسقی میبیند دست و پا و شکم آماسیده از آب خوردن و حلاوت آب بر او آن همه را میپوشاند و از مرگ نمیاندیشد. من نیز که حمزهام، آن زندگی شجاعت و مردیها که میکردم؛ از روی طبیعت و غریزت بود؛ نه از آن بود که من در مرگ، میدیدم. آن نور نداشتم. اکنون که ایمان آوردم، ظلمت طبیعت از پیش چشم و دلم برخاست دیدم که بعد از مرگ و کشته شدن چه زندگیهاست. روح را، میان ارواح. در آن مجلس که ارواح مجرد شده، راحِ اِرتیاح می نوشند بیدست قدح میگیرند و بی لب و دهان در می آشامند. بیسر، سراندازی میکنند و بیپای، پای میکوبند که: «وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ
أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ» شرح حال ارواح میفرماید که آن روحانیان در چه راحتند: «یَرزُقونَ فَرحینَ» یعنی میخورند و میآشامند؛ بی تن و بی معده و بی لب و دهان و چون ارواح شرابِ راح نوش میکنند از عالم غیب، های و هوی میزنند که: ای نومیدانِ قالب خاک که نومید شدهایت که اگر این قالب خاک بشکند از خوردن بمانیم از آشامیدن ماندیم؛ از روز روشن ماندیم؛ در گور تنگ گرفتار شدیم؛ آخر در حال ما نگرید. ای کور! در گور چند نگری؟ آخر آن نظر، نظر کافرانه است، نه نظر مؤمنانه که عاقبتِ خود، گور بیند. شیرکی خود را کور بیند؟ آخر کافران گفتند: «أَ إِذا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَابًا؟» کسی که منزل خود را گور بیند؛ قدمِ او را در راه، چه قوت ماند؟ و به چه دل، منزلها ببرد؟ تن به دل تواند ره رفت و دل به نظر تواند حرکت کردن؛ چون قبلهٔ نظر او گور باشد او را چه قوت و زور باشد؟ خاک پای بینایان را در چشم میکشید چندان که دیدِ چشمِ تو از دیدن خاک و گور گذاره کند؛ بیند که آن سو، خاک گور نیست؛ نور پاک است. کو گور و خاک؟ کو نور پاک؟
۳
«آدمی دیده است، باقی گوشت و پوست»
۴
پلیدست آنچه میبینی و میدانی تو آنی. اگر عاقبت خود را خاک میدانی، خاکی، خود را اگر پاک میدانی، پاکی.
صفحهٔ ۱ از ۲۹