خلوتی با جامی
بخش ۲۷ - حکایت آن غوری که در مناره پنهان شده بود و فریاد می کرد که مرا مجویید که من اینجا نیستم
دفتر اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روستایی ز دست باران جسترفت و در پای ناودان بنشست
۲
ساده ای از تکاو عرصه غورکرد روزی به سوی شهر عبور
۳
مانده و گرسنه ز راه تکاوبر کتف توبره به پا گرگاو
۴
اوفتادش گذر به دکانیدید پر نان و نانخورش خوانی
صفحهٔ ۱ از ۶