خلوتی با جامی
بخش ۴ - حکایت آن غلام نخوتکیش که به واسطهٔ مکنت خواجهٔ خویش از محنت قحط و تنگسالی بیباک بود و لاابالی
سلامان و ابسال
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در دیار مصر قحطی خاست سختکز فزع هر کس به نیل انداخت رخت
۲
چون به سوی نان رهی نشناختندرخت هستی را در آب انداختند
۳
بود جانی قیمت هر تای ناننان همیگفتند و میدادند جان
۴
بِخْرَدی زیباغلامی را بدیدکاو به فخر و ناز دامن میکشید
صفحهٔ ۱ از ۳