شعر را زندگی کن
خلوتی با جامی

بخش ۳۱ - حکایت زشت رویی که خریدار کور یافته بود و وجه ناسره خود را در پیش وی می ستود

تحفة‌الاحرار

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
خواست یکی کور، زنی زشت رویکینه وری، طعنه زنی، زشت خوی
۲
از شبه اش، چهره سیه رنگ تروز سپرش، جبهه پر آژنگ تر
۳
گوش کر و پشت کژ و چشم کاژخامشیش بیهده، گفتار ژاژ
۴
یک شبی از ناز به آن کور گفتحیف که ماند از تو جمالم نهفت
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth