خلوتی با جامی
بخش ۱۸ - وزیدن نسیم سحری بر زلیخا و نرگس خوابناکش را گشادن و از خیال شبانه غنچه وار خون به دل فرو خوردن و مهر بر لب نهادن
یوسف و زلیخا
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سحر چون زاغ شب پرواز برداشتخروس صبحگاه آواز برداشت
۲
عنادل لحن دلکش بر کشیدندلحاف غنچه ازگل درکشیدند
۳
سمن از آب شبنم روی خود شستبنفشه جعد عنبر بوی خود شست
۴
زلیخا همچنان در خواب نوشیندلش را روی در محراب دوشین
صفحهٔ ۱ از ۱۲