خلوتی با جامی
بخش ۲۸ - حکایت آن طفل خرد که نان بزرگ در دست داشت، می خورد و می گریست که این نان اندک است و اشتهای من بسیار
خردنامه اسکندری
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به بغداد شد گامزن زیرکیدوچارش فتاد از قضا کودکی
۲
ز دور رخش قرص مه را شکستچو روی خودش گرده نان به دست
۳
همی خورد ازان گرده و می گریستبدو گفت زیرک که این گریه چیست
۴
بگفتا منم کودک یک تنهز خوان امل معده گرسنه
صفحهٔ ۱ از ۳