خلوتی با عمان سامانی
دیباچه
گنجینة الاسرار
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
معشوق مطلقی را حمد و ستایش سزاست جل جلاله که تمام موجودات عاشق مقید اویند. همه راه اوست میپویند و وصل اوست که میجویند و حمد اوست میگویند و ان من شیء الایسبح بحمده هر برگی از دفتر معرفتش آیتیست و هر گیاهی در بیدای وحدتش فراشته رایتی؛ با اینهمه عالمی متفکر آنند و جهانی بدیدهٔ حیرت نگران، چه هرچه جهد بیش بنمایند و بیشتر گرایند منزل مقصود دورتر شود و دیدهٔ معرفت بینورتر.
۲
دردا که ما ز مقصد خود دورتر شدیمنزدیکتر هر آنچه نهادیم گام را
۳
کمترین نعل بهایش جان و دل باختنست و کهترین روی نمایش از همه پرداختن و خانمان برانداختن.
۴
همه جان خواهد از عشّاق مشتاقندارد سنگ کم اندر ترازو
صفحهٔ ۱ از ۶