خلوتی با هلالی جغتایی
شمارهٔ ۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز سوز سینه، هر دم، چند پوشم داغ هجران را؟دگر طاقت ندارم، چاک خواهم زد گریبان را
۲
بزن یک خنجر و از درد جان کندن خلاصم کنچرا دشوار باید کرد بر من کار آسان را؟
۳
نمی خواهم که خط بالای آن لب سایه اندازدکه بی ظلمت صفای دیگرست آن آب حیوان را
۴
بزلفت بسته شد دلهای مشتاقان، بحمداللهعجب جمعیتی روزی شد این جمع پریشان را!
صفحهٔ ۱ از ۲