خلوتی با هلالی جغتایی
شمارهٔ ۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شیشهٔ می دور از آن لبهای میگون میگریستتا دل خود را دمی خالی کند، خون میگریست
۲
دوش بر سوز دل من گریهها میکرد شمعچشم من آن گریه را میدید و افزون میگریست
۳
آن نه شبنم بود در ایام لیلی، هر صباحآسمان شب تا سحر بر حال مجنون میگریست
۴
سیل در هامون، صدا در کوه، میدانی چه بود؟از غم من کوه مینالید و هامون میگریست
صفحهٔ ۱ از ۲