خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۳۲
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون ز بُرج شیر سوی خوشه آمد آفتابشد به ابر اندر نهان «حتی توارت بالحجاب»
۲
ابر شد مانند چشم عاشقان اندر سِرشکمهر شد مانند روی دلبران اندر نقاب
۳
آمد آن خیل بهاری را کنون وقت مَشیبآمد آن فصل خزانی را کنون روز شباب
۴
ماه مهر آویخت زرّین حلقه در گوش چمنتا به حنّا کرد گلبن دست زنگاری خضاب
صفحهٔ ۱ از ۱۳