خلوتی با سعدالدین وراوینی
بخش ۱۲ - داستان شگالِ خرسوار
باب اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ملکزاده گفت: شنیدم که شَگالی ، به کنارِ باغی خانهای داشت. هر روز از سوراخ دیوار در باغ رفتی و بسی از انگور و هر میوه بخوردی و تباه کردی تا باغبان ازو بستوه آمد. یکروز شَگال را در خوابِ غفلت بگذاشت و سوراخِ دیوار را منفذ بگرفت و استوار گردانید و شَگال را در دام بلا آورد و بزخمِ چوبش بیهوش گردانید؛ شگال خود را مرده ساخت؛ چندانک باغبانش بمرودکی برداشت و از باغ بیرون انداخت.
۲
اِنَّ ابنَ آوی لَشَدِیدُ المُقتَنَص وَ هُوَ اِذا مَا صیدَ رِیحٌ فی قَفَص
۳
چون از آن کوفتگی پارهای با خویشتن آمد، از اندیشهی جور باغبان جوارِ باغ بگذاشت. پایکشان و لنگان میرفت؛ با گرگی در بیشهای آشنایی داشت؛ به نزدیک او شد؛ گرگ چون او را بدید، پرسید که موجب این بیماری و ضعف بدین زاری چیست. شگال گفت:
۴
جَناحِیَ اِن رُمتُ النُّهُوضَ مَهِیضُ وَ حَبَّهُ قَلبی لِلهُمُومِ مَغِیضُ
صفحهٔ ۱ از ۴