خلوتی با سعدالدین وراوینی
داستانِ شاه اردشیر با دانای مهران به
باب سیوم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شاه اردشیر با دانای مهران به خلوتی ساخت و ازو درخواست که خوردنی از پوشیدنی جدا کند و از بهر هر مأکولی و ملبوسی وعائی و جائی مخصوص گرداند. دانا (یِ) مهرانبه گفت: بدانک من اجزاء این جهان را مجموع کردهام در یکجای و مهرِ قناعت برو نهاده، اگر متفرق کنم، هر یک را موضعی باید و از بهر آن حافظی و مرتّبی بکار آید و اعداد و اعیان آن بیشتر گردد، پس کار بر من دراز شود و تا درنگری این اژدهایِ خفته را که حرص نامست، بیدار کرده باشم و زخمِ دندان زهر آلودهٔ او خورده. اردشیر گفت: از تنگیِ مقام و مأوایِ خود میندیش که مرا سراهایِ خوش و خرّمست با صد هزار آئین و تزیین، چون نگارخانهٔ چین آراسته، صحنهایِ آن از میدان وهم فراختر و سقفهایِ آن از نظرِ عقل عالیتر، خانهائی چون رایِ خردمندان روشن و چون رویِ دوستان طربافزای. هر کدام که خواهی و دلت بدان فرو آید، اختیار کن تا بتو بخشم و در آن جایگاه فرشهایِ لایق و زیبا بگسترانند و چندانک باید از اسبابِ مأکول و مطعوم معدّ گردانند و خدمتگاران و غلامان را هر یک بخدمتی بگمارند که گفتهاند : أَالدُّنیَا سَعَهُٔ المَنزِلِ وَ کَثرَهُٔ الخَدَمِ وَ طِیبُ الطَّعَامِ وَ لِینُ الثِّیَابِ ؛ و اگر محتاج شوی بلشکر و سپاه و اتباع، چندانکه خواهی، ساخته آید. دانای مهربانبه گفت: معلومست که صدمهٔ هادِمُ اللّذّات چون در رسد، کاشانهٔ کیان و کاخِ خسروان همچنان در گرداند که کومهٔ بیوه زنان و با قصرِ قیصر همان تواند کرد که کلاتهٔ گدایان و داهیهٔ مرگ را چون هنگامِ حلول آید، راه بدان عمارتِ عالی معتبر همچنان یابد که بدان خرابهٔ مختصر و زوال و فنا بساحت و فنای آن طربسرای همچنان نزول کند که بدین بیتالاحزان محقّر بنای. خانه اگر تا شرفاتِ قصرِ کیوان برآوری، بومِ بوار بر بامِ او نشیند و سقفِ سرایرا اگر باوجِ فرقدین و فرقِ مرزمین رسانی، غرابالبینِ مرگ بر گوشهٔ ایوانش در نالهٔزار و پردهٔ زیر، اَینَ الاَمِیرُ وَ مَا فَعَلَ السَّرِیرُ وَ اَینَ الحَاجِبُ وَ الوَزِیرُ بر خواند و گوید :
۲
یَا مَنزِلاً لَعِبَ الزَّمَانَُ بِأَهلِهِ یَا مَنزِلاً لَعِبَ الزَّمَانَُ بِأَهلِهِ
۳
اَینَ الَّذِینَ عَهِدتُهُم بِکَ مَرَّهًٔ کَانَ الزَّمَانُ بِهِم یَضُرُّوَ یَنفَعُ
۴
و حکایتِ همین حال گفت آن زندهدل که گفت :
صفحهٔ ۱ از ۳