شعر را زندگی کن
خلوتی با سعدالدین وراوینی

داستانِ مردِ مهمان با خانه خدای

باب چهارم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دستور گفت: شنیدم که برزیگری بود، شبی از شبهایِ زمستان که مزاجِ هوا افسرده بود و مفاصلِ زمین درهم افشرده، سیلان
۲
از مدامعِ سبلان منقطع شده و سیل از اطرافِ عیون بر طبقاتِ زجاجی افتاده و مسامِّ جلدِ زمین بمسامیرِ جلیدی درهم دوخته، آبِ جامد چون دستِ ممسکان از افاضتِ خیر بسته، هوایِ بارد از دمِ سفلگان فقّاع گشوده.
۳
وَ تَرَی طُیُورَ المَاءِ فِی وُکُنَاتِهَا تَختَارُ حَرَّ النَّارِ وَالسَّفُودَا
۴
وَ اِذَا رَمَیتَ بِفَضلِ کَأسِکَ فِی الهَوَا عَادَت اِلَیکَ مِن العَقِیقِ عُقُودَا
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth