خلوتی با سعدالدین وراوینی
داستانِ پیاده و سوار
باب نهم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
راسو گفت: شنیدم که وقتی مردی جامهفروش، رزمهای جامه دربست و بر دوش نهاد تا به دیهی برد فروختن را. سواری اتّفاقاً با او همراه افتاد. مرد از کشیدنِ پشتواره به ستوه آمد و خستگی در او اثر کرد. به سوار گفت: «ای جوانمرد، اگر این پشتوارهٔ من ساعتی در پیش گیری، چندانک من پارهای بیاسایم، از قضیّتِ کرم و فتوّت دور نباشد». سوار گفت: «شک نیست که تخفیف کردن از متحمّلانِ بار کلفت، در میزانِ حسنات، وزنی تمام دارد و از آن به بهشت باقی توان رسید، فَاَمَّا مَن ثَقُلَت مَوَازِینُهُ فَهُوَ فِی عِیشَهٍٔ رَاضِیَهٍٔ ؛ امّا این بارگیرِ من دوش را لبِ هر روزه جو نیافتهست و تیمارِ به قاعده ندیده؛ امروز قوّت آن ندارد که او را به تکلیفِ زیادت شاید رنجانید» درین میان خرگوشی برخاست؛ سوار اسب را در پیِ او برانگیخت و بدوانید. چون میدانی دو سه برفت، اندیشه کرد که «اسبی چنین دارم، چرا جامههایِ آن مرد نستدم و از گوشهای بیرون نرفتم؟» والحقّ، جامهفروش نیز از همین اندیشه خالی نبود که «اگر این سوار جامههایِ من برده بودی و دوانیده، به گَردَش کجا رسیدمی؟» سوار به نزدیکِ او باز آمد و گفت: «هَلا، جامهها به من ده تا لحظهای بیاسایی» مرد جامهفروش گفت: «برو که آنچ تو اندیشیدهای، من هم از آن غافل نبودهام!». این بگفت و زاغ را فرو شکست و بخورد. این فسانه از بهر آن گفتم تا تو از جهتِ عقاب همه نیکو نیندیشی و از خطفهٔ صواعق او ایمن نباشی و رفتن بدان مقام و دریافتن آن مطلب، چنان سهل المأخذ ندانی که نصیبهٔ هر قدمی از آستانِ قصرِ این تمنّی جز قصور نیست.
۲
یعدمن انجم الافلاک موطنها لو انه کان یجری فی مجاریها
۳
آزادچهر گفت: پادشاهی و بزرگمنشی و اصالتِ محتد و علّوِ همّت و کرمِ نجار و تأثّلِ نژادِ این عقاب در چند مقام مقرّر کردهایم و این تقریر بارها مکرّر شده و نموده، از آنجا که مقتضایِ این اوصاف است، هرگز روا ندارد بر کسی که آستین بر خان و مان و اهالی و اوطان افشاندهباشد و دامنِ اقبالِ او گرفته و از دستِ تعرّضِ آفاتِ مخافات به جنابِ او پناه آورده، زنهار خورد و سمتِ این دناعت بر ناصیتِ همّتِ خویش نهد، بلک تمکین و تکریم فرماید و به جانب ما هم از گوشهٔ چشمِ عظمت نگاه کند، فخاصّه که من به شرطِ خضوع و افکندگی و خشوع و بندگی پیش روم و آنچ از واجباتِ ادبِ حضرت و مراسمِ خدمت باشد، بجای آرم و دانی که سرّی بزرگ در خاصّیّت سخن پنهانست که به وقتِ تأثیر در طباع پدید آید، چنانک مارِ مبرقشِ نفاق را از سوراخِ کمونِ نفس بیرون آرد و به الماس نکتههایِ سرتیز، آهنِ صلبِ مزاجها را بسنبد، ع، کَمَا لَانَ مَتنُ السَّیفِ وَ الحَدُّ قَاطِعٌ مرا بحمدالله آلتِ این استعداد هرچ کاملترست و مایهٔ این اهلیّت هرچ تمامتر. رای آنست که ما هر دو به خدمتِ او رویم و بعد ما که طریقِ رسیدن به دستبوس میسّر شده باشد و آن سعادت به حسنِ اتّفاق دست داده، فصلی در بابِ خویش و حکایتِ حال به وجهی که قبول مستقبل آن شود و عاطفت و رافت ردیفِ آن گردد، فروگویم.
۴
فَأَوجَزَ لکِنَّهُ لَم یُخِلّوَ اَطنَبَ لکِنَّهُ لَم یُمِلّ
صفحهٔ ۱ از ۲