خلوتی با ظهیر فاریابی
شمارهٔ ۴۰
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سپیده دم که شدم محرم سرای سرورشنیدم آیت « تو بو الی الله » از لب حور
۲
به گوش جان من آمد ندای حضرت قدسکه ای خلاصه تقدیر و زبده مقدور
۳
جهان رباط خراب است بر گذر گه سیلگمان مبر که به یک مشت گل شود معمور
۴
بر آستان فنا دل منه که جای دگربرای نزهت تو بر کشیده اند قصور
صفحهٔ ۱ از ۱۰