خلوتی با مولانا
بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد
دفتر سوم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک حکایت بشنو از تاریخگویتا بری زین راز سرپوشیده بوی
۲
مارگیری رفت سوی کوهسارتا بگیرد او به افسونهاش مار
۳
گر گران و گر شتابنده بوَدآنک جویندهست یابنده بود
۴
در طلب زن دایما تو هر دو دستکه طلب در راه نیکو رهبرست
صفحهٔ ۱ از ۲۳