خلوتی با جامی
بخش ۳۱
روضهٔ ششم (در مطایبه)
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بیماری بر شرف موت بود ابخری که از دهانش بوی ناخوش می آمد بر بالینش نشسته بود، سر به نزدیک وی می برد و تلقین شهادت می کرد و بر روی وی نفس می زد. هرچند بیمار روی خود می تافت وی الحاح بیشتر می کرد و سر نزدیکتر وی می برد.
۲
چون کار بر بیمار تنگ آمد گفت: ای عزیز! می گذاری که من خوش و پاکیزه بمیرم یا می خواهی که مرگ مرا به هرچه از آن ناپاکتر است بیالایی؟!
۳
در جهان اهل فضل نایابندگوش بر هر فضول نتوان کرد
۴
هر که بوی ریا دهد ز لبشنفسش را قبول نتوان کرد
صفحهٔ ۱ از ۱