خلوتی با جامی
بخش ۷
روضهٔ هشتم (در حکایات حیوانات)
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سگی از هر طعمه بی بهره بر در دروازه شهر ایستاده بود، دید قرصی نان گردان گردان از شهر بیرون آمد و روی به صحرا نهاد سگ در دنبال وی دوان شد و آواز داد که ای قوت تن و و ای قوت روان، آرزوی دل و آرام جان! عزیمت کجا کرده ای و روی به کجا آورده ای؟
۲
گفت: در این بیابان با جمعی از سرهنگان از گرگان و پلنگان آشنایی دارم، احرام زیارت ایشان بسته ام.
۳
سگ گفت: مرا مترسان که اگر به کام نهنگ و دهن پلنگ در رفته ای من در قفای توام.
۴
آنم که به عمر خویش هرگزخالی نشدم ز آرزویت
صفحهٔ ۱ از ۲