خلوتی با حکیم نزاری
بخش ۱۱ - حکایت
سفرنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عورتی در گوکچه دیدم سوگواراشک ریزان بر سر ره زار زار
۲
روی میمالید خوش بر خاک گرمبا خدا میگفت رازی نرم نرم
۳
بر سرش یک ساعتی بودم به پایتا چه میخواهد به زاری از خدای
۴
باخدا میگفت ای پروردگاربنده ام هر چون که میخواهی بدار
صفحهٔ ۱ از ۵