خلوتی با مولانا
بخش ۶۰ - حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنک بربود دستارش و بانگ میزد کی باز کن ببین کی چه میبری آنگه ببر
دفتر چهارم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک فقیهی ژندهها در چیده بوددر عمامهٔ خویش در پیچیده بود
۲
تا شود زفت و نماید آن عظیمچون در آید سوی محفل در حطیم
۳
ژندهها از جامهها پیراستهظاهرا دستار از آن آراسته
۴
ظاهر دستار چون حلهٔ بهشتچون منافق اندرون رسوا و زشت
صفحهٔ ۱ از ۴