خلوتی با عنصرالمعالی
باب سی و هفتم: اندر خدمت کردن پادشاه
قابوسنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بدان ای پسر که اگر اتفاق افتد که از جملهٔ حاشیت باشی از آن پادشاه و بهخدمت او پیوندی، هر چند پادشاه ترا نزدیک خویش ممکن دارد تو بدآن نزدیکی وی غره مشو و گریزان باش، اما از خدمت گریزان مباش، که از نزدیکی مَلِک دوری خیزد و از خدمت پادشاه نزدیکی؛ اگر ترا از خویشتن ایمن دارد آن روز ناایمنتر باش و هر که از کسی فربه شود نزار گشتن هم از آن کس باشد؛ هر چند که عزیز باشی از خویشتنشناسی غافل مباش و سخن جز بر مراد پادشاه مگوی و با وی لجاج مکن، که در مثل گفتهاند که: «هر که با پادشاه درافتد و لجاج کند پیش از اجل بمیرد» و خداوندِ خویش را جز نیکویی کردن راه منمای، تا با تو نیکویی کند، که اگر بدی آموزی با تو هم بدی کند.
۲
حکایت: میگویند که بهروزگار فضلون مامان که پادشاه گنجه بود، دیلمییی بود محتشم و مشیر او؛ پس هر که گناهی کردی از محتشمان مملکت که بند و زندان بر وی واجب گشتی فضلون او را بگرفتی و زندان کردی، این دیلم که مشیر او بود پادشاه را گفتی که «آزاد را میآزار، چون آزردی گردن بزن» و چند کس به مشورت این دیلم هلاک شده بودند از محتشمان مملکت. اتفاق را این دیلم مشیر گناهی کرد، پادشاه او را فرمود گرفتن و به زندان کردن؛ دیلم کس فرستاد که: «چندین و چندین مال بدهم مرا مکش.» فضلون مامان گفت: «از تو آموختم که آزاد را میآزار و چون آزردی بکش.» دیلم مشیر جان در سرِ کار بدآموزی کرد.
۳
و اگر از نیک نکوهیده شوی دوستر از آن دارم که از بد ستوده شوی و آخر همه تمناها نقصان شناس و به دولت غره مشو و از کار سلطان حشمت طلب کن، که نعمت از پس حشمت دوان آید و عز خدمت سلطان نه از توانگری است و اگر چه در عمل پادشاه فربه شوی خویشتن را لاغر نمای، تا ایمن باشی، نبینی که تا گوسفند لاغر بود از کشتن ایمن باشد و کس به کشتن او نکوشد؟ و چون فربه شود همه کس را به کشتن او طمع افتد؟. و از بهر درم خداوندفروش مباش، که درم عمل سلطان چون گُل بود، نیکو بوَد و خوش و مشهور و عزیز و لکن چون گل کمعمر بوَد، هرچند که منافع عمل سلطان چون گل پنهان نتوان کردن و هر درمی که در خدمت و عمل سلطان جمع شود از غبار عالم پراکندهتر شود و حشمت و خدمت خداوند خداوندان بهترین سرمایه است و درم از آن جمع شود، پس از بهر سود سرمایه از دست مده و تا سرمایه بر جای بود امید سود دایم باشد و اگر سرمایه از دست رود در سرمایه نتوانی و هر که درم از نفس خود عزیزتر دارد زود از عزیزی به ذلیلی افتد و رغبت کردن به جمع مال در میان عزّ، هلاکت مرد بوَد، مگر به حد و اندازه جمع کند و خلق را نصیبی میکند، تا زبان خلق بر وی بسته شود و چون در خدمت سلطان بزرگ شدی و پایگاه یافتی هرگز با خداوند خویش خیانت مکن، اگر کنی آن تعلیم بدبختی بود، از بهر آنک چون مهتری کهتری را بزرگ گردانید وی مکافات آن ولینعمت خیانت کند دلیل آن بود که خداوند تبارک و تعالی بزرگی ازو باز گیرد، از بهر آنک تا محنتی بدآن مرد نرسد مکافات خداوند خویش نکویی را بدی نکند.
۴
حکایت: چنانک پسر فضلون ابوالسوار ابوالبشیر حاجب را با سفهسالاری به بردع میفرستاد. ابوالبشر گفت: «تا زمستان درنیاید نروم، از بهر آنک آب و هوای بردع سخت بد است، خاصه به تابستان» و درین معنی سخن دراز گشت؛ امیر فضلون گفت: «چرا چنین اعتقاد باید داشت؟ که بیاجل هرگز کسی نمرده است و نمیرد.» ابوالبشر گفت: «چنان است که خداوند میفرماید، که هیچ کس بیاجل نمیرد و لکن تا کسی را اجل نیامده باشد به تابستان به بردع نرود!»
صفحهٔ ۱ از ۲