خلوتی با جلال عضد
شمارهٔ ۱۴
غزلیّات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوختدل هر سوخته بر زاری من زار بسوخت
۲
منِ آتش نفس اندر طلبش آه زنانهر کجا گام نهادم در و دیوار بسوخت
۳
یک نظر حسن رخش پرده برانداخت ز پیشعالمی را دل و جان از تف انوار بسوخت
۴
با طبیب من دل خسته بگویید آخرکه ز تاب تب هجران تو بیمار بسوخت
صفحهٔ ۱ از ۳