خلوتی با جلال عضد
شمارهٔ ۲۶
غزلیّات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب رو خونی که از چشمم به دور افتاده استکردمش جا در کنار خود که مردم زاده است
۲
گرچه پروردم به خون دل من او را در دو چشمآن جگر گوشه به خون هر دم گواهی داده است
۳
می خورندم همچو ساغر خون مدام این همدمانهمدم صافی درون در دور جام باده است
۴
سر نهادم تا سر زلف تو آوردم به دستدر زمانه یک سر مو رایگان ننهاده است
صفحهٔ ۱ از ۳