خلوتی با جلال عضد
شمارهٔ ۳۱
غزلیّات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من سر زلفش نمی دادم ز دستلیکن از بویش شدم مدهوش و مست
۲
رفت زلف او ز دستم این زمانهست داغی بر دلم زین سان که هست
۳
تا تو بر پا خاستی سروی چو تودر همه بستان نمی آید به دست
۴
هیچ سر بی طوق عشق تو نماندهیچ دل از بند زلف تو نرست
صفحهٔ ۱ از ۳