خلوتی با ایرج میرزا
شمارهٔ ۸
غزلها
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون خورم می، در سرم سودایِ یار آید پدیدراست باشد این مثل کز کار، کار آید پدید
۲
جهد کردم تا نگویم رازِ دل بر هیچ کسمِی کشان را رازِ دل بیاختیار آید پدید
۳
گر مرا آسوده بینی در غمش نبوَد شگفتهر غریقی را پس از کوشش قرار آید پدید
۴
بوسه چون بر لعلِ جانان میزنی نشمرده زندیدهام من گفتگوها از شمار آید پدید
صفحهٔ ۱ از ۴