خلوتی با مولانا
بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کلهوار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجة و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرا
دفتر ششم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رفت مرغی در میان مرغزاربود آنجا دام از بهر شکار
۲
دانهٔ چندی نهاده بر زمینوآن صیاد آنجا نشسته در کمین
۳
خویشتن پیچیده در برگ و گیاهتا در افتد صید بیچاره ز راه
۴
مرغک آمد سوی او از ناشناختپس طوافی کرد و پیش مرد تاخت
صفحهٔ ۱ از ۸