خلوتی با عینالقضات همدانی
فصل ۴۱
لوایح
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عاشقی از کمال شوق و قلق و ضجرت بر در سرای معشوق آمد حلقه بر سندان زد و در وله و حیرت افتاد بر ضمیرش گذر کرد که اگر معشوق گوید کیست چه گویم اگر گویم منم گوید ترا با توییِ تو در عالمِ ما بار نیست و در ولایت ما کا رنه و اگر گویم تویی گوید من در هودج کبریاء خود متمکنم و از وجود تو مستغنی باز شو و در گداز شو مسکین تا در زد بر قدم انتظار بیچاره و زار و شرمسار بماند و میگفت:
۲
وَخِجْلَتی مِنْ وَقَوفی بابَ دارِهِموَقَولُ قائِلِهِمْ مَنْ اَنْتَ یارَجُلُ
۳
قُلْتُ الْغَریبُ الذَّی ضَلَّ الطَّریقُ بِهفَاَرْشِدُونی فَقَدُ ضاقَتْ بِیَ الحِیلُ
۴
قالوا انْصَرِفْ راجِعالَیْسَ الْطَریقُ کَذاکَیْفَ انْصِرافی وَلِیْفی ذِکْرِکُمْ شَغَلٌ
صفحهٔ ۱ از ۳