خلوتی با سلطان باهو
شمارهٔ ۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نیست کس محرم که پیغامم رساند یار راوز حقیقت حال ما آگه کند دلدار را
۲
کین ستم بیحد مکن، ظالم مشو ای جان من!ای بی گنه مارا مکش، خنجر مزن بیمار را
۳
با بیکسان خود مشفقی، بر بیدلان قاهر شدیبرما چرا ظالم شدی، برقع مکن رُخسار را
۴
دردی که دارم در دلی، آن را تو دانی مرهمییا طبیب العاشقان! دارو بده بیمار را
صفحهٔ ۱ از ۲