خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای از شکنج زلف تو بر پای دل زنجیرهابگسسته تار طرهات عقد همه تدبیرها
۲
در پیشهٔ عشق ار رسی بینی عجایبها بسیکآنجا به صید شیرها آموخته نخجیرها
۳
زاهد بنه سبحه ز کف زنّار بربند از شعفکاین سبحهٔ صددانه شد دام همه تزویرها
۴
جام می بیغش بکش تا قلب تو صافی شودکز خاک پاک میکده شد مایهٔ اکسیرها
صفحهٔ ۱ از ۳