خلوتی با سعدی
بخش ۱۶ - حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز
باب سوم در عشق و مستی و شور
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی خرده بر شاه غزنین گرفتکه حسنی ندارد ایاز ای شگفت
۲
گلی را که نه رنگ باشد نه بویغریب است سودای بلبل بر اوی!
۳
به محمود گفت این حکایت کسیبپیچید از اندیشه بر خود بسی
۴
که عشق من ای خواجه بر خوی اوستنه بر قد و بالای نیکوی اوست
صفحهٔ ۱ از ۴